خروش عدالت(زیست نامه علامه حکیمی)

 

خروش عدالت (زیست نامه استاد حکیمى)

 

معرف : اسفندیاری، محمد

زندگى آموزشی

از زندگینامه‌ى استاد حکیمى اطّلاع فراوانى فراچنگ نیست و او همواره به مشتاقانى که خواستار زندگینامه‌اش بوده‌اند، «لن ترانی» گفته است. رقمزن این سطور، در پى ملازمت بسیار با استاد، توانست به زوایایى از زندگى او نقب بزند و از آن گلزار جنان چند دسته گل، به رسم ارمغان، براى خوانندگان آورد.1

استاد حکیمى در چهاردهم فروردین 4131 (4531 ق)، در مشهد زاده شد. پدرش، حاج عبدالوهّاب حکیمى (م 9631 ش)، که از یزد به آستان امام رضا علیه السلام پناه برده بود، از محترمین بازار مشهد و متشرّع و اهل مراقبه بود و از شبهات می‌گریخت. حکیمى در سال 0231 به مکتب و سپس به مدرسه رفت. قرآن و صد کلمه (از کلمات قصار امیرالمؤمنین على علیه السلام با ترجمه‌ى منظوم)، و دیوان حافظ و مبادى انشا را در مکتب و درس‌هاى جدید را در مدرسه فرا گرفت. در سال 6231 به حوزه‌ى علمیّه‌ى مشهد وارد شد و بیست سال در آنجا به علم‌اندوزى و خودسازى پرداخت. هشت سال به درس‌هاى مقدّمات و سطح و دوازده سال به درس خارج اشتغال داشت و در جنب آن، پانزده سال به تحصیل فلسفه و کلام پرداخت.

ادبیّات عرب را نخست در نزد چند تن از فاضلان حوزه‌ى مشهد، و بار دیگر در نزد شیخ محمّد تقى ادیب نیشابوری، معروف به ادیب ثانی/دوم (م 5531ش)، فراگرفت و تقریرات او را در همه‌ى دروس نوشت. اصول فقه و فقه را در محضر آیت‌اللّه میرزا احمدمدرّس یزدى (م 0531 ش)، که خویشاوندش بود، و آیت‌اللّه على نمازى شاهرودى (م 4631 ش)، و دیگر دروس سطح و مقدارى از خارج را، از جمله خارج کفایه، در محضر آیت‌اللّه شیخ ‌هاشم قزوینى (م 9331 ش)، آموخت. هم‌چنین دوازده سال از افاضات آیت‌اللّه شیخ مجتبى قزوینى (م 6431 ش)، بهره برد و جلدین کفایه و خارج فقه و نیز درس معارف و فلسفه (شرح اشارات و اسفار) و نقد فلسفه را از محضر او فراگرفت و ضمن تماشاى رواق اشراق، همراه مشّائیان تمشّى کرد. ده سال نیز در درس خارج فقه و اصول آیت‌اللّه العظمى سیّد محمّد ‌هادى میلانى (م 4531 ش)، حاضر شد و تقریرات درس اصول وى را بتفصیل و تقریرات برخى از دروس فقه را باختصار نوشت.

در پى آموختن علوم مرسوم حوزه، سرى هم در علوم متروک کشید که مبادا چیزى را فروهشته باشد: شرح باب حادى عشر و شرح تجرید را در محضر شیخ عبدالنبّى کجوری، و شرح منظومه را از شیخ غلامحسین محامى بادکوبه‌اى (م 3331 ش)، آموخت. هم‌چنین نجوم و تقویم را در نزد حاج شیخ اسماعیل نجومیان (م 6531 ش)، و برخى علوم غریبه را از محضر حاج سیّد ابوالحسن حافظیان (م 0631 ش)، و حاجی‌خان مخیّرى (م ح 0531 ش)، و شیخ مجتبى قزوینى فراگرفت.

گزافه نیست اگر بگویم از کوچکى آثار بزرگى در مشى حکیمى نمایان بود. شاهد این‌که در هجده سالگی، هنگامى که درس‌هایش در نزد ادیب ثانى پایان یافته بود، قصیده‌اى به عربی، در بیش از چهل بیت، پاس مقام استاد را، سرود و در شب نوروز 3331، به وى پیشکش کرد. آنک که آن ادیب اَریب، آن قصیده‌ى عربى را، از آن طلبه‌ى نوجوان خواند، انگشت تعجّب به د‌هان گرفت و او را، على رؤوس الاشهاد، برکشید و «متنبّى جوان» خواند.2 نیز گفتنى است که استاد حکیمى دو جلد کفایه را، با تأمّل در همه‌ى «فتأمّل»‌هاى آن، در طی‌ّ یک سال در نزد شیخ مجتبى قزوینى فراگرفت و شیخ استاد چندان از ذکاوت و سرعت انتقال وى شگفت‌زده شده بود که گفت:

تا کنون کسى با این استعداد ندیدم که جلدین کفایه را در یک سال بخواند.3

هم‌چنین روزى آیت‌اللّه میلانی، در هنگام درس اصول، پس از این‌که بسمله گفت و خطبه خواند، چشم چرخاند و شاگرد جوانش را، که در گوشه‌اى نشسته بود و در تیررس دیدش نبود، ندید. سکوت کرد و سکوتْ مجلس را فراگرفت که مگر چه شده آقا درس را متوقف کرده است! آن‌گاه فرمود: آقاى حکیمى نیستند. افلاطون تا ارسطو حاضر نمی‌شد درس را شروع نمی‌کرد؛ می‌گفت عقل در مجلس درس حاضر نیست.

آری، آن متنبّى جوان، در نزد ادیب ثانی، ارسطوى دوم و عقلِ مجلس درس، در نزد آیت‌اللّه میلانى بود. و دانستنى است که حکیمى جوان‌ترین فرد در درس میلانى بود و همگان از او پیشینه‌ى علمى و حوزوى دیرینه‌ترى داشتند. حتّى در آن جمع، فاضلانى بودند که حکیمى برخى از متون مقدّمات و سطح را نزد آنان خوانده بود.

هیچ‌گاه استاد حکیمى از زندگى آموزشى خود حکایت نکرده است؛ فقط در یک ـ دو جا، آن هم جایى که می‌خواسته است خاطرنشان کند که با علم اصول مخالف نیست، بناچار، از تحصیلاتش، آن هم فقط تحصیلات اصولى خویش، سخن گفته است:

در ایّام تحصیل، کفایه و مقدارى از درس خارج را نزد آیت اللّه حاج شیخ مجتبى قزوینى خواندم، و مقدارى خارج کفایه را نزد آیت‌اللّه حاج شى ‌هاشم قزوینى. و هفت سال در درس خارج اصول آیت‌اللّه العظمى حاج سیّد محمّد ‌هادى میلانى (3131 ق ـ 5931 ق)، حاضر می‌شدم و همه‌ى درس را با دقّت می‌نوشتم،به طورى که هیچ‌یک از شاگردان ایشان در آن دوره به این تفصیل نمی‌نوشتند. سپس مقدارى از مطالب را (از باب «اوامر»)، به عربى برگرداندم و درصدد تنظیم و تألیف تقریرات اصول ایشان برآمدم. بخشى از مقدار عربى شده را نزد ایشان بردم، دیدند و پسندیدند و بسیار تشویق و ترغیب کردند که همه، به همان صورت، آماده شود تا به چاپ برسد. و خود اظهار می‌داشتند که اگر این تقریرات تدوین یابد و تعریب گردد و به چاپ برسد، در شمار بهترین و مهم‌ترین کتب علم اصول جاى خواهد گرفت باری، این امور بود، لیکن این‌جانب پس از تأمّل در این‌که در علم اصول فقه کتاب‌هاى بسیارى نوشته شده است، و اصول آیت‌اللّه میلانى نیز مفصّل است، و هم‌چنین پس از این‌که استاد دیگر، مرحوم حاج شیخ مجتبى قزوینی، به چاپ کتاب‌هایى در اصول و تقریرات اصولی، افزون بر آنچه هست، رضایت خاطرى ندارند، از ترجمه‌ى کامل و چاپ و عرضه‌ى آن تقریرات منصرف گشتم.4

استاد حکیمى قدم در سى سالگى نگذاشته بود که شیخ آقا بزرگ تهرانى(م 8431، ش)، در ضمن اجازه‌ى روایى بدو، با القابى چون «الاستاذ المحقّق» و «الفاضل الکامل»، بر کمالاتش صحّه گذاشت.5 او سال‌ها در لباس روحانّیت بود،6 امّا هرگز روحانیّت را حرفه‌ى خود نکرد. زیرا پیش از آن‌که لباس روحانیت به تن کند، لباس تقوا به تن کرده بود. ولِباس التٍّقوى ذِلک‌خیر.(اعراف، 7/26) حکیمى جوان، در حوزه‌ى علمیّه‌ى خراسان، در محضر استادانى زانو زد که، همه و همه، پرواپیشه بودند و از دنیا رسته و پشت کرده به جاه و مقام. هر یک، جهانى در گوشه‌اى و همنشین خدا7 بودند و خدازی8 و به دور از تعلّقات دنیوى و مریدبازى و آقامنشى و اشرافیگرى علمى. استاد حکیمی، حکایت‌هایى از مشى و منش ساده و مردمى آنان نقل می‌کند که امروزه افسانه شده است و مَثل و مانند آن‌ها را در کتاب‌هاى گذشتگان می‌توان یافت.

از میان آن استادان، آن‌که بیش از همه بر حکیمى تأثیر گذاشت و در معمارى شخصیّت علمیش نقش داشت، شیخ مجتبى قزوینى بود. وی، به گفته‌ى استاد حکیمی، یکى از سه رکن مکتب تفکیک در قرن چهاردهم هجرى بود و صاحب کشف و کرامات و مشرّف شده به آستان حضرت ولیّ عصر ـ عج ـ و داراى اخلاق باطنى و اهل عبادات و ریاضات و مستغرق در خَلسات. حکیمى دوازده سال از محضر او درس آموخت، امّا چهل سال است که به مکارم اخلاقى او رطب اللّسان است و هنوز خود را مرید وی می‌داند. او را مرثیه‌اى است در سوگ شیخ استادش که در آن از کمبود چنو مرادى دردگزارى کرده است:

انتخاب راه

هنگامى که حکیمى مدارج عالى علمى را در حوزه‌ى علمیّه‌ى مشهد گذراند، دو راه در پیش داشت: یا مانند دیگر همدرسان خود در حوزه بماند و به تدریس فقه و اصول بپردازد و، النّهایه، سر از مرجعیّت درآورد، و یا این‌که پلى از حوزه به جامعه و جوانان بزند و خوراک فکرى براى آنان فراهم آورد و، النّهایه، به آن‌جا برسد که اینک رسیده است. راه اوّل هموار بود و مایه‌ى احترام در نزد مردم، امّا راه دوم مرارتبار بود و چه بسا موجب از دست دادن اعتبار. حکیمى راه دوم را انتخاب کرد و، حاصل این‌که، به جاى این‌که «مرجع تقلید» مردم شود، «مرجع تحقیق» جوانان شد و هزاران جوان جویاى راه را راه نشان داد.

من در این‌جا لازم می‌دانم که اندکى در باره‌ى «مرجع تحقیق»، که تعبیرى است غیر مصطلح، توضیح دهم: واقع این است که بیشترین و مهم‌ترین سعى حوزه‌هاى علمیّه معطوف به پرورش مراجع تقلید است و درس‌ها و بحث‌هاى رایج در آن، در نهایت، موجب پیدایى این طبقه از عالمان می‌شود که کارشان تحقیق در فروع دین، یا احکام شریعت، است. البتّه وجود این طبقه بسیار ضرورى و محترم است، امّا در کنار آن به طبقه‌ى دیگرى نیاز است که من آن‌ها را مرجع تحقیق می‌نامم و، متأسّفانه، درس‌ها و بحث‌هاى رایج در حوزه‌ها براى پرورش این طبقه هرگز کفایت نمی‌کند. کار این عدّه نه تحقیق در فروع دین و احکام شریعت، که مهم‌تر از آن و عبارت است از تحقیق در اصول دین و تاریخ و اخلاق آن. به دیگر سخن، وظیفه‌ى مراجع تقلید، تفقّه در فروع دین و مخاطبشان، مسلمان است، امّا وظیفه‌ى مراجع تحقیق، تفقّه در نفس دین و مخاطبشان، مسلمان و غیر مسلمان است. مراجع تقلید، احکام دین را براى مردم بیان می‌کنند، امّا مراجع تحقیق، مردم را به دین هدایت می‌کنند و پاسدار کیان دین و مرز‌هاى آن هستند و افترائات و شبهات را دفع می‌کنند. پیداست که رسالت مراجع تحقیق مهم‌تر از مراجع تقلید و مقدّم بر آن است، ولى این طبقه،چنان‌که باید، قدر نمی‌بینند و، حتّی، گاه بی‌مهرى می‌بینند.

باری، دین‌شناسى و تحقیق در اصول دین، در حاشیه‌ى حوزه‌هاى علمیّه است و شریعت‌شناسى و تفقّه در فروع دین، در متن آن. این گونه برنامه‌ریزى درسی، علمى و سنجیده نیست؛ حتّى اگر همه‌ى افراد جامعه، مسلمان و شیعه باشند و کسى در اصل دین و مذهب تردیدى نداشته باشد.حال آن‌که این چنین نیست و مکتب‌هاى معارض اسلام و مذهب‌هاى مخالف تشیّع فعّال هستند. پس باید از دین‌شناسى و مذهب‌شناسى آغاز کرد و به شریعت‌شناسى پایان برد. رسالتگزارى علمى با رساله‌نویسى عملى ممکن نیست و رساله‌ى علمیّه مقدّم بر رساله‌ى عملیّه است.

به هر حال، استاد حکیمى پس از سال‌ها تحصیل در حوزه، راه علمى دیگرى برگزید. فقه و اصول را ر‌ها کرد و آنچه در این باره نوشته بود، به آب شست. او دغدغه‌ى فروع فقهى و دقایق اصولى را نداشت، دغدغه‌ى دین را داشت و جامعه را. رونق دین را در جامعه خواستارتر بود تا رونق علم را در حوزه؛ آن هم علومى که به کار جامعه نمی‌آید و در رونق دین در جامعه تأثیرى ندارد. او دانست که با فقه و اصول نمی‌توان اسلام را مرزبانى کرد و جامعه را پاسدارى و جوانان را راهنمایى. پس به راهى دیگر رفت؛ راهى که چندان دخلى به فقه و اصول ندارد و تنها معدودى در حاشیه‌ى حوزه بدان مشغولند، امّا از متن جامعه می‌گذرد. من از این عدّه و پایان این راه به «مرجع تحقیق» یاد کردم، امّا از خواننده چه پنهان که در اصطلاح حوزه، از این اشخاص با تعبیر «فاضل» یاد می‌کنند و آن‌ها را شایسته‌ى عنوان «عالم» نمی‌پندارند!

حکیمى نه تنها در مشى فرهنگی، بلکه در سیره‌ى شخصى و جهتگیرى اقتصادى نیز راه خویش را از بسیارى از حوزویان جدا کرد. از دوران طلبگى او یک برگ خاطره به جا مانده که بس مهم است و دیده‌گشا. چنین می‌نماید که با تأمّل در همین برگ بتوان وى را شناخت و تفاوت او را با بسى از دیگران دانست. وى در کتاب شیخ آقا بزرگ می‌گوید:

سال‌هایى که در مشهد، در خدمت متألّه بزرگ قرآنی، و عالم کامل ربّانی، مرحوم شیخ مجتبى قزوینى خراسانى (م 6831) ـ رحمة اللّه علیه ـ درس اشارات و اسفار و معارف قرآن می‌خواندیم، منزل ایشان در یکى از محلاّ ت شرقى شهر بود و در نقطه‌اى نسبتاً دور. جلسه‌ى درس در منزل خود شیخ بود. از این رو می‌بایست من و همدرسانم هر روز راه دورى بپیماییم و از میان کوچه‌ها و بازارچه‌هاى چندى بگذریم. وقت یکى از آن درس‌ها در ساعت 01 صبح بود. درست یادم هست که هنگام رفتن، کاسبان و دکّاندارانى که در آن کوچه‌ها و بازارچه‌ها سر راه ما جاى داشتند، سخت مشغول کار بودند و براى تهیّه کردن و آماده ساختن و عرضه داشتن اجناس خود می‌کوشیدند. و به اصطلاح کار می‌کردند و عرق می‌ریختند. هنگام ظهر ما باز می‌گشتیم، پس از دو ساعت درس و بحث، با خاطرى شادمان که امروز درس خوبى بود، خوب بحث شد، مطالب روشن گشت و ایرادتمان رفع شد. برخى از دوستان در راه بازگشت به خرید می‌پرداختند: نان، میوه، سبزى و دیگر لوازم. من بار‌ها، در این مسیر با خود می‌اندیشیدم که ببین! ما آسوده می‌آییم و می‌رویم و درس می‌خوانیم، این کاسبان، میوه‌فروشان، دکّانداران، طوّافان و با چه زحمتى کار می‌کنند، نان گرم و میوه‌ى سرد و سبزى تازه و ماست اعلا و کره‌ى خوب و فراهم می‌سازند، ما و دیگران هنگام ظهر می‌آییم و آماده می‌خریم. اینان نمی‌رسند تحصیل کنند یا تحصیلات عالیه داشته باشند. زندگى به آنان اجازه نمی‌دهد که به کار دیگرى بپردازند. درست است که آنان از این راه تحصیل معاش می‌کنند، امّا بی‌انصافى است که ما از حاصل تلاش آنان بهره ببریم و آنان از حاصل تلاش ما بهره نبرند، و حاصل تلاش آنان در خدمت ما باشد امّا حاصل تلاش ما در خدمت آنان نه.

پس ما نیز باید، به صورتی، آنان را از حاصل کار خویش بهره‌مند سازیم، همان‌گونه که گذران مادّى زندگى ما بسته به آنان و امثال آنان است.10

این حکایت یادآور همان حکایت سیب و نیوتون است. بسیارى از انسان‌ها شاهد افتادن سیب از درخت بودند، امّا فقط دیده‌ى تیزبین نیوتون از آن، قانون جاذبه‌ى زمین را فهمید. آری، بسیارى از طلاّ ب و دانشوران شاهد تلاش کارگران و زحمتکشان هستند، امّا فقط معدودی، مانند حکیمی، از آن «قانون اخلاقی» می‌سازند: «بی‌انصافى است که ما از حاصل تلاش آنان بهره ببریم و آنان از حاصل تلاش ما بهره نبرند

از همین خاطره دانسته می‌شود که راه حکیمی، از همان آغاز، با راه بسى یا برخى از حوزویان متفاوت بود. این دسته از حوزویان می‌پندارند که این وظیفه‌ى مردم است که کار کنند و زحمت بکشند تا ما درس بخوانیم. اینان پس از درس خواندن هم خود را «طلبکار مردم» می‌شمارند و از آنان انتظار خدمت دارند. امّا حکیمى چنین نمی‌پنداشت و خود را «بدهکار مردم» می‌شمرد.

باری، این خاطره‌ى حکیمی، این سخن ناصر خسرو را به یاد می‌آورد که بر غرور و ادّعاى دانشوران مغرور خطّ بطلان می‌کشد:

اگر شاعرى را تو پیشه گرفتى * یکی‌ نیز بگرفت ‌خُنیـاگرى ‌را

و مناسب‌تر از سخن ناصرخسرو، سخن ادیب پیشاورى است که به آقایان هشدار می‌دهد همان یک قرص نان که در خوان دارید حاصل تلاش صد‌ها کارگر است:

ز سیـصـد فـزون کـارگر بـایدى* که تا خواجه را نان به دست آیدی

و فراتر از سخن ادیب پیشاوری، سخن انورى است که تذکّر می‌دهد نان خوردن آقایان بسته به کار نهصد پیشه‌ور است:

آن شنیدستى که نهصد کس بباید پیشه‌ور   *  تـا تـو نـادانسته و بی‌آگهى نـانى خـوری

و فراتر از همه‌ى این‌ها، سخن خواجه نصیر‌الدّین طوسى در کتاب اخلاق ناصرى است:

در احادیث گویند که آدم علیه السلام چون به دنیا آمد و غذا طلب کرد، او را هزار کار ببایست کرد تا نان پخته شد، و هزار و یکم آن بود که نان سرد کرد آنگه بخورد. و در عبارت حکما همین معنى یافته شود بر این وجه که هزار شخص کارکن بباید تا یک شخص لقمه‌اى نان در دهن تواند نهاد.11

هجرت تکلیفى

گفتیم که حکیمى مانند همدرسان خود در حوزه نماند و پلى از حوزه به جامعه زد و، به عبارت خویش، «هجرت الى التّکلیف» کرد. وى در خرداد 5431، هنگامى که از سی‌سالگى گذشته بود، از حوزه‌ى علمیّه‌ى مشهد به تهران آمد و، در واقع، از همه‌ى القاب و مقامات و مزایا و عناوین حوزه چشم پوشید. متأسّفانه حوزه‌هاى علمیّه در خروجى ندارد و هر کس می‌تواند از نوجوانى تا آخر عمر در آنجا ماندگار شود و به درس و بحث مشغول بشود، یا نشود، و پا از حوزه بیرون نگذارد. این، بر خلاف مراکز آموزشى دیگر است که دانش‌آموختگان آن موظّفند پس از مدّتى روانه‌ى جامعه شوند و یا در همان مرکز تدریس کنند. تأسّفبارتر این‌که عدّه‌اى «حوزه‌مداری» و اقامت در حوزه را موجب افتخار می‌شمارند و هر که را بیشتر در حوزه بماند، آخوندتر و محترم‌تر می‌دانند. گویا در حوزه ماندن و درس خواندن، هدف است؛ حال آن‌که نیست و به مصداق آیه‌ى نَفْر، پس از «رحلت علمی»، «رجعت انذاری» باید کرد.21 باری، پوسته‌ى حوزه‌مدارى چنان ضخیم است که عدّه‌اى توان خروج از آن را ندارند و از حوزه، جزیره‌اى براى خود می‌سازند و آن را جهانى می‌پندارند و چندان در حوزه می‌مانند که سرانجام به آنجا می‌رسند که اصلاً چیزى ماوراى حوزه نیست و «لیس ورأَ عبّادان قریة. » به گفته‌ى منوچهری:

از فــراز همّت او نیست جـاى *  نیست زان سوتر ز عبّادان، دهى

حکیمى حوزه‌مدارى را برنگزید و پس از این‌که در حوزه «درس خارج» خواند، به جامعه رفت و «خارجِ درس» هم خواند31 و با «آفاق فکرى برون حوزه‌ای»41 آشنا شد و به جاى تحقیق در «وقایع سابقه» به «حوادث واقعه» پرداخت51 و دین‌شناسى و زمان‌آگاهى را با یکدیگر آمیخت و، بدین ترتیب، از عهده‌ى دین‌یارى بیرون آمد.

حکایت هجرت حکیمى از مشهد به تهران، خواندنى است و آنچه در ذیل می‌آید، تنها اشاره‌اى است به آن از قلم ایشان:

هجرت الی‌التّکلیف کارى بود که این بنده آن را وظیفه دانست و انجام داد؛ یعنى از مزایاى حوزه‌اى چشم پوشید و راهى تهران گشت، و ـ بنا بر تکلیف ـ به محیط‌هاى فرهنگى و روشنفکرى متفاوت پا نهاد، و در چند مؤسّسه‌ى نشر مذهبى و غیر مذهبى و چند حوزه‌ى مهم‌ّ مطبوعاتى و فکرى و فرهنگى وارد شد، و با افراد و گروه‌هایى متفاوت، از طیف‌هاى مختلف علمى و هنرى و ادبى و دانشگاهى و روشنفکرى و مردمی، آشنا و نزدیک گشت، و در پاسداشت فکر دینى و معارف اسلامى و حقایق شیعى و تبیین مبانى انقلابى (هر جا که امکان چنین تبیینى بود)، با قلم و سخن اداى وظیفه کرد و در فرصت‌هایى مناسب، تعالى اندیشه‌ى اسلامى را روشن ساخت و استناد‌هاى اسلامى و بخصوص شیعى را ـ با نوشتن «توضیحات» و «تعلیقات» بر چند کتاب ـ در ابواب مختلف، ارائه داد.16

استاد حکیمى از سال 5431 تا 7531 با چند مؤسّسه‌ى فرهنگى ـ انتشاراتى

/ 0 نظر / 7 بازدید