اجتهاد در فلسفه...

ابن سینا مشایی است، ولی خودارسطو هم کاملا مشایی نیست، ارسطو هم تا حدودی تحت تأثیر افلاطون است، مفهوم کلیارسطویی، نمایی از مُثُل افلاطونی است. این تأثیر و تأثرها در ابن سینا هم هست. ابن سینا در قسمتهایی نوافلاطونی است، و حتی بعضیوقتها نمی داند نوافلاطونیاست مثلا بعضی وقتها خیال می کند که مسئله قوس صعود و نزول مربوط به فلسفه مشاءاست. این‎‎ها را باید با نگرش تحلیلی تاریخ فلسفه مشخص کنیم که این کارها را انجامندادیم. حرفهای بی ربط دیگری هم مانند سنخیت و قاعده الواحد و... آمده که ارسطواین‎‎ها را در مورد طبیعت مطرح می کرده و ما این‎‎ها را درباره خداوند مطرح میکنیم. از طرفی می گوییم که خداوند بسیط الحقیقه است و بسیط الحقیقه همهچیز است. ازطرفی هم می گوییم که خداوند جز با یک چیز نمی تواند تناسب داشته باشد. وقتیکه میگوییم خداوند همهچیز است، پس باید با همهچیز تناسب و سنخیت داشته باشد، پس چهدلیلی وجود دارد که می گوییم که خداوند جز با یک چیز نمی تواند تناسب داشته باشد وقاعده الواحد را مطرح می کنیم.

متن کامل در قسمت مقالات

/ 0 نظر / 9 بازدید