مرحوم میرزاعلی اکبر معلم دامغانی(2)

یکی از خادمان بیت امام درباره ایشان می گفت :
آقای معلم یک چهره ناشناخته بود و یکی از افرادی بود که هم بحث مرحوم امام بود و تا این اواخر هم ما او را نمی شناختیم.
سال شصت پنج که امام مریض شدند سراغ آقای معلم را گرفتند و گفتند این رفیق ما آقای معلم کجاست؟
از آقای انصاری سراغ گرفتند و ماشین فرستادند تا ایشان را آورند خدمت امام.
کنار صندلی نشست و با امام احوالپرسی کرد. و امام فرمودند بیائید سری به ما بزنید.
بعد همانجا آقای معلم یک انگشتری به امام دادند. که امام تا این اواخر دستشان بود. و دو سه مرتبه دیگر هم آمدند . ایشان از رفیق های قدیمی امام
 
و یکی از عرفا بود.
کسی بود که با امام زمان علیه السلام رابطه داشت و مرد بزرگی بود. گمنام بود و هیچ اسم و رسمی نیز از او نبود. وقتی هم می رفتی سراغش مثل یک فرد کشاورز رود. یک جلیقه ای پوشیده بود و یک عبا و قبائی داشت ولی عمامه نداشت.


خانم اشراقی نوه امام حکایتی از دیداری میان آن دو را چنین تعریف کرده است:
آخرین باری که نزد ا مام رفتم، به اتفاق یکی از بستگان بود. امام مشغول ذکر گفتند بودند و معلوم بود که از بیماری خیلی رنج می برند.
آن روز حاج احمد آقا وارداتاق شدند و گفتند: «آ قایی به اسم آقای معلم آمده اند و می خواهند شما را ببینند.»
با شنیدن این حرف، به سرعت سیمای امام
  باز و بشاش شد و ما یادآن آقای معلم افتادیم که با امام همکلاسی بودند.
در این لحظه امام از ما خواستند که از اتاق بیرون برویم. اما ما داخل اتاق در جایی مخفی شدیم؛ برای ما دانستن این نکته جلب بود که چرا با وجود آن همه درد، صورت امام تا آن حد گشوده شد. این تنها موردی بود که من به حرف امام گوش ندادم و اوامرشان را اجرا نکردم.

پس از چند لحظه پیرمردی وارداتاق شد که حدس زدیم همان آقای معلم است. بین او و امام نگاه هایی رد و بدل شد و سپس او دستش را بر روی دست امام گذاشت. دعایی خواند و بیرون رفت.

 در این مدت هیچ کلامی گفته نشد و هر دوی آنها به سکوت برگزار کردند. تصور می کنم که این فرد تنها کسی بود که وارد اتاق امام شد و چنین نگاه های عارفانه ای بین او و امام رد و بدل شد. به هر حال با آمدن این فرد، امام 
سرحال شد.

پس از رفتن اواز امام پرسیدم: «معلوم است شما به آقای معلم علاقه خاصی دارید ؟»

ایشان گفتند: بله، نمیدانم که چرا این قدر ما همدیگر را دوست داریم. با آنکه در سنین جوانی هر یک در وادی خاصی بودیم، ولی خیلی همدیگر را دوست داشتیم.

آیت الله مروی
 
می فرمودند:
 
یک روز رفتم دامغان خدمت آقای معلم و گفتم آقای معلم قضیه چه بوده؟ برای ما نقل کنید.
ایشان نمی خواست نقل کند اما یک نکته را فرمودند که: امام وقتی که دست من را گرفتند، روی قلبشان گذاشتند و فرمودند: آقای معلم دعا کن عاقبت به خیر از دنیا بروم. خیلی مرد عجیبی بود. گفت: امام به من پیغام دادند که شما این آخر عمری از دامغان بیایید جماران با هم باشیم. ما به ایشان عرض کردیم که آقا ما یک پیرزنی داریم در دامغان که نمی آید تهران، ناچاریم همانجا پهلوی آن پیرزن بمانیم.


سفر مشهد

آیت الله مروی نقل می کنند :
چند سال قبل من باماشین رفتم دامغان.
به آقای معلم عرض کردم: ایام عید است، آمده ام خدمتتان تا با هم مشرف بشویم مشهد. ایشان نیز لطف کردند و آمدند با هم رفتیم مشهد.
رهبر هم در ایام عید مشهد بودند. یشان خیلی به آقای معلم علاقه مند بودند من یک روز به ایشان عرض کردم بیائید برویم خدمت رهبری؛ فرمودند برویم.
وقتی رفتیم ، ده، دوازده نفر از روحانیون بزرگ آنجا نشسته بودند، تا وارد شدیم آقای معلم ما را انداخت جلو. مرحوم آقای معلم دامغانی هیچ وقت نه بر سید و نه بر طلبه مقدم نمی شد، هیچ وقت من ندیده بودم.
خودش پشت سر ما وارد شد. یک مرتبه چشم آقا به آقای معلم افتاد، بلند شدند ، از آن گوشه مجلس آمدند وسط مجلس آقای معلم را بغل گرفتند محکم فشردند بعد آقای معلم را آوردند کنار دستشان نشاندند.
یک روحانی که انجا من پهلویش نشسته بودم، گفت: این آقا کیست که این قدر آقا اکرامش می کنند؟ گفتم: الان خود آقا معرفی می کنند.
آقا فهمیدند که اهل علم همه تعجب کردند و فرمودند که : ـ«ایشان آقای معلم دامغانی هستند، من یک جمله فقط درباره ایشان می گویم. در آن زمانهای قدیم که کوره های دستی بود، اینها قلغ می دادند ظروف مسی را و سفید می کردند، یک کوره بود یک قسمتی از زمین را خاک برداری می کردند. آنجا آتش می ریختن. یک دستگاه دم هم بود و یک کسی این را می دمید تا آن آتش برافروخته می شد. این مس ا می گذاشتند کنار این آتش داغ می شد قلع را به آن می زدند سفید می شد. باید حتماً یک کسی این دم را بدمد و الا این آتش مشتغل نمی شد، آقای معلم از آن کساتی است که می دمد که من و امثال من می توانیم برای مردم کار کنیم.یعنی دعاهای اینها پشتوانه کار ماست.»
 


با کدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه کنم

آقای معلم معتقد بودند خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام رسیدن خیلی مشکل است.
یکی از ارداتمندان نقل کرده است :
به آقای معلم دامغانی عرض کردم: آقا شما توسلی در طول زندگی خود نگرفتید که خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام برسید؟
گفتند: نه.
یک وقت دیگر به آقای معلم گفتم: آقای معلم شما ختمی نگرفتید که آقا امام زمان علیه السلام را ببینید.
گفتند: نه.
گفتم: آقا پس یک ختم به ما بدهید. گفت: برای چه ختم میخواهی؟ گفتم: خوب شما خودتان چرا ختم نگرفته اید؟
گفت: راستش من فکر کرده ام حالا ختم هم بگیرم! امام زمان را هم ببینم! اما با کدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه کنم! من که خجالت می کشم، با چشمی که به این سو و آن سو می رود، به حضرت نگاه کنم.
این چشم هرزه صاحبش باید خجالت بکشد به آن وجه الله نگاه کند. امام زمان علیه السلام وجه الله است.
عجب! مردی که تمام شبهای جمعه بیدار بود. مردی که تمام شبهای دیگر یک ساعت و نیم به اذان صبح بیدار بود، ایشان چنین بگویند مادیگر باید چه بگوییم؟

فرشتگان موکل

در جلسه ای بودیم، آقای خزعلی از ایشان سؤال کردند: آقای معلم چه می کنید که سر وقت بیدار می شوید؟ شنیده ایم دقیقاً سر وقت بیدار می شوید؟
گفتند: این دو تا فرشته ای که موکل ما هستند ما با این دو تا رفیقیم. شب به آنها می گوییم ما را فلان ساعت بیدار کنید آنها هم بیدارمان می کنند.

 


نائب الزیاره رهبر انقلاب درحج

رهبرانقلاب در زمان ریاست جمهوری خودشان جناب آقای معلم دامغانی را نایب خود می کنند تا ایشان برایشان حج تمتع بجا آورد.
آقای مروی معاون اول قوه قضائیه می گفتند: بنده مسؤول هماهنگی و انجام کارها بودم. روزی به آقای معلم زنگ زدم و گفتم آقا وقت چندانی باقی نمانده است، شناسنامه تان را بفرستید بیاید.
وقتی به منزل آمدم دیدم شناسنامه آقای معلم روی میز اتاقم گذاشته شده است. تعجب کردم و آمدم به اهل خانه گفتم: آیا کسی به خانه آمده و برای ما چیزی یا پیغامی آورده است؟
گفتند: خیر! فهمیدم ایشان از راه غیر عادی شناسنامه خود را به اینجا رسانده اند. این مسأله گذشت تا اینکه ثبت و کارهای اداری تشرف را فراهم کردیم و به حج بیت الله الحرام مشرف شدیم و شناسنامه ها را نزد یکی از همراهان امانت گذاشتیم تا ایشان در چمدان نگهداری کنند.

پس از چند روز آن دوستمان آمد و گفت آقای مروی شناسنامه آقای معلم نیست! من خیلی ناراحت و نگران شدم و خجالت زده از اینکه چطور به آقای معلم بگوییم؟
یا اگر آقای معلم سراغ شناسنامه شان را بگیرند چه بگوییم؟ به هر حال ایام حج تمام شد و آقای معلم دامغانی به دامغان بازگشتند. بنده روزی به زیارتایشان رفتم و گفتم: حاج آقا شما خودتان می دانید شناسنامه تان کجاست؟
به ما بفرمایید شناسنامه کجاست؟
گفتند: پیش خود ماست. من خیلی تعجب کردم و گفتم: حاج آقا ما نفهمیدیم که چه اتفاقی افتاد؛ نه آن موقع که شما شناسنامه را فرستاتید و نه اکنون که شناسنامه را برده اید!
برای ما بفرمایید چه خبر است؟! ایشان تنها به تبسمی اکتفا کردند و چیزی نگفتند.
مرحوم معلم ازملازمین مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودگی اصفهانی نیز بودند.
مرحوم معلم دامغانی که فوت کردند استاد علی معلم برایشان شعری گفتند که روی سنگ قبر ایشان نوشتند.
 


این سفر به صلاح نیست

یک وقتی عده ای از دوستان می خواستند به مشهد مقدس بروند. به مرحوم معلم گفتند که شما هم دنبال ما بیایید.
حاج آقا گفته بودند این سفر به صلاح نیست. اما آن عده اصرار داشتند که بروند. تا اینکه حاج آقا قبول کردند. پس از اینکه رفته بودند، ماشین تصادف کرده بود و یکی ازدوستان کشته شد و چند نفرهم زخمی شدند.
حاج آقا هم که دراخر ماشین بود در اثر فشار کمی قسمت قفسه سینه شان آسیب دیده و کوفتگی مختصری پیدا کرده بود. ایشان فرمودند: من که به شما گفتم این سفر صلاح نیست، شما نپذیرفتید.
آیت الله کوهستانی نیز یکی از ارادتمندان حاج آقا بود و خیلی ازمسائل و درخواستهای معرفتی را به آقای معلم ارجاع می دادند.

 

/ 0 نظر / 74 بازدید