ابعادی زندگی ساز، از الحیاة (علامه حکیمی)

ابعادی زندگی ساز، از الحیاة - گزارشی درباره جلد سوم تا ششم

 

نویسنده : حکیمی، محمدرضا

قرآن کریم: لَقَد أرسَلنَا رُسُلَنا بًالبَیّنات وَ‌أنزلنا مَعَهُم الکِتابَ و‌المیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسط… (حدید،57/25)

ـ ما پیامبران را با دلیل‌های روشن فرستادیم، و به آنان کتاب و میزان دادیم، تا مردمان بر اساس «عدالت» زندگی کنند.

إنّ اللّهَ یَأمُرُ بِالعَدلً و الإحسان… (نحل، 16/90)

ـ خداوند فرمان می‌دهد به اجرای «عدالت» و نیکی کردن.

إعدِلوا هوَ أقربُ لِلتّقوی… (مائده، 5/8)

ـ‌برای رسیدن به «تقوی»، نزدیک‌ترین راه، اجرای «عدالت» است.

پیامبر اکرم‌(ص):عَدلُ ساعةٍ خیرٌ مِن عبادةِ سبعینَ سنة.

ـ یک ساعت اجرای «عدالت»، بهتر است از هفتاد سال عبادت.

کیفَ یُقَدِّسُ اللّهُ قوماً، لا یُؤخَذُ لِضَعیفِهِم مِن شدیدِهِم؟

ـ جامعه‌ای که در آن، حقّ ضعیفان از زورمندان گرفته نشود، در نظر خداوند چه ارزشی دارد؟

امام علی(ع): الرّعیّةُ لا یُصلِحُها إلاّ العدل.

ـ‌جامعه را چیزی جز اجرای «عدالت»، اصلاح نمی‌کند.

العدلُ حیاةُ الأحکام.

ـ‌اجرای «عدالت» باعث زنده‌ماندن احکام دین است.

… ما عالَ فیکُم عائلٌ، و‌لا ظُلِمَ مِنکُم مُسلِمٌ و‌لا مُعاهد.

ـ در حاکمیّت اسلامی، هیچ هزینه‌مندی بی‌هزینه نخواهد ماند، و به هیچ‌کس ـ مسلمان یا غیر مسلمان ـ ظلم نخواهد شد.

الحیفُ یدعُوا إلی السَّیف.

ـ اجرا نشدن «عدالت»، مردم را به قیام مسلّحانه… وادار می‌سازد.

امام صادق(ع): ثلاثةٌ یَحتاجُ النّاسُ طُراً إلیها: الأمنُ، و العدلُ، و الخِصب.

ـ سه چیز است که همه‌ی مردمان به آن نیاز دارند: امنیّت، «عدالت»، و فراوانی.

امام کاظم(ع): … لَو عُدِلَ فی النّاسِ لا‌ستَغنَوا.

ـ اگر «عدالت» اجرا شود، همه‌ی مردم بی‌نیاز می‌شوند.

امام رضا(ع): إذا جارَ السُّلطان، هانَتِ الدّولة.

ـ‌چون «عدالت» اجرا نشود، حاکمیّت از چشم مردم بیفتد.

منظور از نشر شناخت‌های دینی جز این نیست که «دین خدا»، هر چه بیشتر استوار گردد، و بدرستی فهمیده شود، و نفوذ خود را بگستراند؛ تا در پرتو آن، عدالت اقتصادی و اجتماعی و قضایی حاکم گردد، ستمگران و مستکبران (چه سیاسی و چه اقتصادی) فرو افتند، و ستمدیدگان و مستضعفان (چه شناختگان و چه بی‌نام و نشانان) بر‌آیند؛ و امکان آموختن دین و عمل کردن به احکام آن برای همگان فراهم آید، و جوانان از آسیب هر‌گونه یأسی، سقوطی، انحرافی، و بیگانه‌گرایی و الحادی دور مانند؛ و اجتماعات دیگر، در اثر تبلور آیین الهی، بدان بگروند، یا خوشبین گردند.

بنابراین نمی‌توان پذیرفت که اسلامی که ـ‌به‌صورت آرمان بزرگ رهایی‌ـ از آن سخن گفته شده است و می‌شود، اسلام «ارتجاع مضاعف»1 باشد، نه اسلام اصل.

آری، در این جنجال اسلام‌ها و موضعگیری‌ها، تکاثرها و فقرها، ضعف‌ها و سستی‌ها، همسویی‌ها و رفاهجویی‌ها، و یأس‌ها و سرخوردگی‌ها، عرضه و تحلیل آگاهانه‌ی تعالیم راستین آیین عدالت نهاد، و حرمان ستیز، و زندگی‌ساز، و امید آفرین اسلام وظیفه است، تا حربه‌ی وارونه نشان‌دادن آن تعالیم2 کُند شود، و خدمتی ـ هر چند کوچک‌ـ به آستانه‌ی تکلیف بزرگ (احیای امر آل‌محمّد‌(ص)) تقدیم گردد،3 و پیام خونین اعصار تشیّع ـ‌که عصاره‌ی تعالیم الهی است برای ایجاد عدالت و نجات انسان ـ به گوش‌ها و وجدان‌ها برسد.

اینک روشن‌تر می‌شود که اسلامی که همواره منظور بوده است، و عامل سعادت انسان‌ها و رهایی جامعه‌هاست ـ‌بیقین‌ـ اسلام بدلی و عوضی (اسلام امریکایی‌ـ در روزگار ما) نیست، بلکه اسلام واقعی و اصلی (اسلام محمّدی) است.4

ـ اسلامی که نظام حکومتی آن، از کوخ محقّر علی(ع) در کوفه سرآغاز می‌گیرد، نه از کاخ مجلّل (کاخ سبز) معاویه در دمشق.

ـ اسلامی که آیین اقتصادی آن، از سیره‌ی ابوذر غفاری گرته بر می‌دارد، نه از زندگی عبد‌الرّحمن‌عَوف.

ـ اسلامی که هدف آن از سیاست (جامعه‌سازی)، زندگی کردن مردم است در سایه‌ی عدل و قسط نه ظلم و تبعیض (لیقوم النّاس بالقسط).(حدید،57/25)

ـ اسلامی که آرمان آن از تربیت (انسان پردازی)، بر‌پایی عدل و احسان است نه ستم و عدوان (إنّ اللّه یأمر بالعدل و الإحسان). (نحل، 16/90)

ـ اسلامی که در انقلاب ارزشی و زنده‌کردن دین الهی، اساس کار را عدالت می‌داند نه چیزی دیگر (العدل حیاة الأحکام).

ـ‌اسلامی که در اصلاحات اجتماعی نیز راهی جز راه عدالت نمی‌شناسد (الرّعیّة‌لا‌یصلحها إلاّ العدل).6

ـ اسلامی که دینداری و تقوی را نیز بدون عدالت شدنی نمی‌شمارد (اعدلوا هو أقرب للتّقوی). (مائده،5/8)

ـ اسلامی که بیعدالتی با دشمن را نیز روا نمی‌دارد (ولا‌یجرمنّکم شنآن قوم علی أن لا‌تعدلوا). (مائده/8)

ـ اسلامی که یک‌ساعت اجرای عدالت را بهتر از هفتاد سال عبادت به حساب می‌آورد (عدل ساعة خیر من عبادة‌سبعین سنّة).7

ـ اسلامی که عدالت را مانند امنیّت و فراوانی برای همه‌ی قشرها ضروری می‌داند (ثلاثة یحتاج النّاس طرا إلیها: الأمن، و العدل، و الخصب).8

ـ اسلامی که دین خدا را در اجرای عدل و احسان منحصر می‌کند (… لیس للّه فی عباده أمر إلاّ العدل و الإحسان).9

ـ‌اسلامی که می‌گوید انسان و جامعه را با عدالت بسازید نه با زور (اجعل… العدلُ سیفک).10

ـ‌اسلامی که جامعه‌ای را اسلامی می‌داند که همه‌ی هزینه‌های زندگی افراد در آن تأمین باشد (ما عال فیکم عائل).11

ـ اسلامی که تأمین زندگی مردم را جزو اصول اصلی جامعه‌سازی می‌شمارد (ما أصبح بالکوفة احد إلاّ ناعما…).12

اسلامی که برای جامعه‌ای که در آن حق مستضعفان از مستکبران گرفته نشود، پشیزی ارزش قائل نیست (کیف یقدّس اللّه قوما، لا‌یؤخذ لضعیفهم من شدیدهم؟).13

ـ اسلامی که نظام غیر عادل را باعث پایمال شدن همه‌ی حق‌ها و جا‌ن‌گرفتن همه‌ی باطل‌ها و استیلای ستم و فساد و ابطال کتب آسمانی و قتل پیامبران و مؤمنان و ویران شدن مساجد و دگرگون گشتن سُنن و احکام الهی می‌داند (… أنّ فی ولایة الوالی الجائر، دوس الحقّ کلّه، و إحیاء الباطل کلّه…).14

ـ اسلامی که عدالت را به آن می‌داند که در میان مردم محتاجی و نیازمندی یافت نشود (لو عدل فی النّاس لا‌ستغنوا).15

ـ اسلامی که نه تکاثر را می‌پذیرد نه فقر را (ألهاکم التکاثر؛ (تکاثر، 102/1) الفقر طرف من الکفر).16

ـ اسلامی که حکومت و توانگران را مسئول فقر و تبعیض و محرومیّت محرومان می‌خواند (… و لم یفقرهم فیکفرهم؛17 إنّ النّاس ما افتقروا… إلاّ بذنوب الأغنیاء).18

ـ اسلامی که عظمت و اقتدار هر حکومت را به پرهیز از ستم و تفاوت و تبعیض می‌داند، و ظلم و جور را عامل بی‌اعتباری حاکمیّت (إذا جار السّلطان، هانت الدّولة).19

ـ اسلامی که سرانجام، در برابر همه‌ی ستم‌ها و تبعیض‌ها و ناروایی‌ها و گرسنگی‌ها و محرومیّت‌ها، عالمان دین را مسئول می‌شناسد (و ما أخذ اللّه علی العلماء أن لا یقارّوا علی کظّة ظالم و لا‌سغب مظلوم).20

این اسلام…

اسلام عدالت و عدالت و عدالت…

ـ عدالت اقتصادی…‌

ـ عدالت اجتماعی…

ـ عدالت قضایی…

و لا حول و لا‌قوّة‌الاّ باللّه العلیّ العظیم و إلی اللّه مصائر الأمور…

*

در مقدّمه‌ی نخستین جلد «الحیاة»، و در «سرآغاز گرانیده‌ی فارسی» نیز، درباره‌ی اهداف و آرمان‌های این کتاب سخن گفته شده است.

«الحیاة»، در واقع، فرا‌خوانی و دعوتی است به یک باز‌نگری عمیق و فرا‌گیر، در ابعاد «هدایت اسلامی».

هدایت اسلامی، شامل «تربیت» است و «سیاست». تربیت (انسان پردازی)، از ساختن (به ثمر رساندن) فرد آغاز می‌شود به منظور ساختن (و به ثمر رساندن) جامعه؛ و سیاست (جامعه‌سازی)، از ساختن (و به ثمر رساندن) جامعه آغاز می‌شود به‌منظور ساختن (و به ثمر رساندن) فرد. بنابراین، دو امر یاد شده (تربیت و سیاست)، دو واقعیت توأمانند و دو روی یک سکّه. و همه‌ی موضوعات و مسائل دیگر، از این دو امر نشأت می‌گیرند، و در این دو امر و چگونگی آن دو مندرجند.

و به‌خوبی پیداست که تربیت صحیح فردی بدون سیاست صحیح اجتماعی تحقّق‌پذیر نیست، چنا‌ن که سیاست صحیح اجتماعی بدون تربیت صحیح فردی تحقّق‌پذیر نه. و مقصود از سیاست، مدیریّت جامع اجتماعی است که در‌بر‌گیرنده‌ی همه‌ی بُعدهاست: اقتصادی، سیاسی، قضایی، اداری، فرهنگی، آموزشی، دفاعی، و…

اساس هدایت اسلامی ـ‌که از آن نام بردیم ـ تعلیماتی است که دین اسلام برای انسان آورده است تا «صراط مستقیم» را به او بشناساند، و او را به پیمودن آن موفّق سازد. و این تعلیمات در دو رکن پیوسته به هم گرد آمده است: «قرآن ـ حدیث»، دو رکنی که طلب هدایت از هر یک از آن دو بی‌مراجعه به آن دیگری منتج نیست. تصوّر این‌که با «قرآن کریم» بی‌مراجعه‌ی به «عترت» و احادیث و تعالیم آنان می‌توان به «هدایت فعلیّه» رسید درست نیست، و بر خلاف خود قرآن کریم و وصیّت‌های مکرّر و مؤکّد پیامبر اکرم‌(ص) است، چنان که تمسّک به عترت نیز بی‌عرضه‌ی تعلیمات آنان بر قرآن کریم ـ‌ در موارد لازم‌ ـ درست نیست، و بر‌خلاف تعلیمات خود عترت است، بلکه دو صورت یاد شده اصلاً تمسّک (چنگ در زدن و پیروی کردن) نیست، نه تمسّک به قرآن و نه تمسّک به عترت.

این موضوع بسیار مهم، در حدیث نبوی مسلّم الصّدور، یعنی «حدیث ثقلین» (به فتح ث و ق)، به‌روشنی تبیین گشته است. حدیث ثقلین، حدیثی است که مسلمانان همه ـ چه اهل سنّت و چه شیعه ـ آن را از پیامبراکرم‌(ص) نقل کرده‌اند، و در بسیاری از کتاب‌های معتبر اسلامی ثبت شده است، حتّی برخی از عالمان موثّق و مشهور اهل سنّت، درباره‌ی اهمیّت محتوایی آن سخن‌هایی مهم گفته‌اند. شش جلد از کتاب کبیر «عبقات الأنوار»، تألیف علاّمه‌ی مجاهد بزرگ، حضرت میر‌حامد حسین نیشابوری هندی (‌در گذشته‌ی 1306 هـ.ق)، درباره‌ی اسناد و دلالت و مفهوم این حدیث عظیم است از طُرق و مدارک اهل سنّت فقط.

«حدیث ثقلین»، بر هر مسلمانی و اهل قبله‌ای حجّت قطعی است. پیام پیامبر اکرم(ص) در این حدیث این است:

من در میان شما امّت، دو یادگار گرانقدر باقی می‌گذارم، که تا هنگامی که به آن هر دو تمسّک جویید (و از آن هر دو پیروی کنید)، گمراه نخواهید گشت: یکی کتاب خدا (قرآن)، و دیگری عترت من.

و مقصود و منظور از «عترت» که در ردیف «کتاب خدا» ذکر شده و معادل آن قرار گرفته است، حضرت امام امیر‌المؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) است و دیگرِ ائمّه‌ی طاهرین(ع)، از فرزندان علی(ع) و پیامبر(ص) (از نسل حضرت صدّیقه‌ی کبری فاطمه‌ی زهرا(س) )؛ زیرا که علاوه بر تصریحات بسیار و ذکر نام این امامان که در احادیث و سخنان پیامبر(ص) آمده است (هم در مدارک اهل سنّت و هم در مدارک شیعه)، در میان امّت و در نزدیکان پیامبر اکرم(ص) بجز آنان کسی نیست که از نظر علم و هدایت و آگاهی و تقوی بتواند مانند آنان باشد، و پیروی از او منضم به پیروی از قرآن گردد.

بدین‌گونه، راه رسیدن به هدایت (یافتن صراط مستقیم و پیمودن آن)، بنابر نصّ کلام آورنده‌ی دین و هدایت، منحصر است به پیروی از «قرآن و عترت»، یعنی پیروی واحدی که مبتنی است بر رجوع به دو رکن باقی. پس نه می‌توان به قرآن تنها بسنده کرد، بی‌رجوع به عالمان علم قرآنی (که علم قرآن را از آورنده‌ی قرآن به ارث برده‌اند)، و نه می‌توان به انتساب به ائمّه‌ی طاهرین(ع) بسنده کرد، بی‌عمل کردن به احکام قرآنی.

و باید توجّه داشت که امکان خارجی انفصال این دو رکن هدایت از یکدیگر نیز وجود ندارد، زیرا که هر یک به آن دیگری دعوت کرده و ارجاع داده است. قرآن می‌گوید: «فاسألوا أهل الذّکر…» (نحل،16/43)، یعنی: مطالب و مسائل و حقایق و معارفی را که نمی‌دانید از عالمان علم قرآنی بپرسید (و در اخبار معتبر رسیده است که أهل الذّکر، امامانند)؛ و مضمون کلام عترت این است: «اعرضوا علی القرآن»،21 احادیث و مطالبی را که از ما می‌شنوید بر قرآن عرضه کنید. این است آن هدایت واحد متّکی به دو رکن «صامت» و «ناطق».

و این چگونگی، به دلیل انطباق کامل گفتار و هدایت‌ها و تعلیم‌های آنان است با قرآن کریم، که با اطمینان کامل این مقیاس را به ما آموخته‌اند. و این امر دو نتیجه دارد:

1. هر چه به نام ایشان گفته شود، و بر خلاف محتوای قرآن باشد، بی‌فاصله شناخته می‌شود.

2. مکتب‌های گوناگونی که در اسلام وارد شده است، اعم از فقهی، کلامی، فلسفی، عرفانی، تفسیری، اخلاقی و تربیتی، سیاسی و اجتماعی، همه وهمه، با مقیاس مذکور ارزیابی می‌شود، یعنی با عرضه‌ی بر قرآن و کلمات مفسّران حقیقی قرآن. و چون انطباق کامل نداشت کنار گذاشته می‌شود، بدون کمک گرفتن از عاملِ «تأویل» (دگر‌وار معنی کردن)، که نه شرعاً جایز است نه عقلاً.

و این وحدت و آمیختگی، در تعالیم قرآن و عترت، و این‌که هر یک از این دو رکن، هدایت آن دیگری را به فعلیّت می‌رساند، جعل الهی است، و غیر قابل تغییر و تخلّف است، و ربطی به اشخاصی یا اعتقادی ندارد، جعل اوّلی است در نصّ قرآن و احادیث صریح نبوی. و حقیقت هدایت حقّه‌ی الهیّه و تجسّم کامل صراط مستقیم همین است.

کتاب «الحیاة» نیز، بر همین روش و آیین، و همین تمسّک و هدایت طلبی (اهتداء)، تصنیف و تألیف شده است. کسانی که در این نه سال، که از انتشار جلد اوّل و دوّم آن می‌گذرد، بدان کتاب یا ترجمه‌ی آن مراجعه داشته‌اند، به این موضوع وقوف یافته‌اند. بنابراین، «الحیاة»، تنها مجموعه‌ای از احادیث و اخبار نیست، بلکه یک هدایت طلبی جامع، از دو چشمه‌ی الهی علم و هدایت است، و به تعبیر عصری: استخراج یک جهان‌بینی و جهان‌شناسی (ایدئولوژی) اسلامی است از دو رکن دین اسلام: قرآن . حدیث، به صورت مستقیم.

این است که همین‌جا یاد می‌شود که این کتاب تعلّق چندانی به مؤلّفان خود ندارد، زیرا که نقش عمده در آن، از آنِ آیات قرآن کریم و احادیث اسلامی است. از این‌رو سزاوار است که هر کسی این کتاب را از آنِ خویش بداند، و مورد لحاظ قرار دهد، و با مجموعه‌ی فصول و مباحث آن خویگر شود.

*

پس از این مقدّمه‌ی مختصر، به عرض می‌رسانم: متن عربی جلد اوّل و دوّم، در تابستان سال 1358 منتشر گشت و در دسترس قرار گرفت. سپس ترجمه‌ی این دو جلد نیز ـ‌‌به قلم استاد احمد آرام ـ چاپ شد و انتشار یافت. از آن تاریخ تا‌کنون (سال 1367) مؤلّفان موفّق شدند تا چهار جلد دیگر از این کتاب را آماده سازند و به خوانندگان تقدیم کنند. این چهار جلد شامل دو باب است (باب یازدهم و دوازدهم)، و هر باب دارای پنجاه فصل، و در کل مشتمل بر بیش از 1100 عنوان.

در مقدّمه‌ی نسبة مفصل جلد سوّم ـ‌‌که در واقع مقدّمه‌ای است بر جلد سوّم تا جلد ششم‌‌ـ مسائل مربوط به این چهار جلد مطرح گشته است. ما خود این فصول و مباحث را مدخلی دانسته‌ایم بر«استنباط اقتصاد اسلامی»، به منظور ایجاد جامعه‌ای نزدیک به معیارهای قرآنی، در ارتباط با تحقق بخشیدن به «قسط اسلامی»، که همان خود آرمان اقتصادی‌‌ـ‌‌اجتماعی نهضت‌های انبیایی است (لیقوم النّاس بالقسط).

پس هدف از تدوین این فصول و عرضه‌ی آیات و روایاتی که در آنها آمده است، روشن ساختن چگونگی «سیر ثروت و امکانات در جامعه‌ی اسلامی» است، یعنی این‌که اسلام به «ثروت و امکانات» چگونه نظر می‌کند، و سیر آنها را در جامعه و کیفیّت بر‌خورداریِ مردمان را از آنها به چه وجه صحیح می‌داند و می‌پذیرد:

1. آیا اسلام، غنای تکاثری (فراوانخواهی و فراوانداری ـ‌‌‌آزادی در مالکیّت) را می‌پذیرد؟

2. آیا اسلام، اتراف (تجمّل پرستی، عشرت طلبی و ریخت و پاش نعمت ـ آزادی در مصرف) و تضییع نعمت‌ها و امکاناتی را که باید به دیگران برسد می‌پذیرد؟

3. آیا اسلام، تصرّف اشخاص را در مال خود به هر صورت (اسراف و…) مُجاز می‌داند؟

4. آیا اسلام، فقر و کمبود داشتن و محرومیّت کشیدن را برای افراد و خانواده‌ها می‌پذیرد؟

5. آیا اسلام، بی‌تفاوت بودن در برابر حضور فقر و محرومیّت در جامعه را می‌پذیرد، و از مسلمانی می‌شمارد؟

6. آیا اسلام، سرمایه‌داری کلان را، که در آن، زر و سیم به‌طبع مورد توجّه تام قرار می‌گیرد (و به تعبیر احادیث: موجب عبادت درهم و دینار می‌شود)، می‌پذیرد؟

/ 0 نظر / 3 بازدید